افراد آنلاين: نفر
از این به بعد به این آدرس تشریف بیاورید........خوشحال مبشم.......
http://www.yousef111.blogfa.com
شاد باشید....
از اینکه این مدتها نتونستم وبلاگ را آپدیت کنم واقعا شرمنده....
ولی فکر نکنید که به نظراتون اهمیت نمیدم . باور کنید که این روزها همش درگیر امتحاناتم هستم...
فقط یه چیز از شما می خوام اینکه برام دعا کنید....
ولی خوب وا قعا دستتون درد نکنه شماها هیچ وقت منو تنها نمیذارید..
امیدوارم که در جهان آخرت با وبلاگ نویسان بزرگ همنشین شوید ( هو الباقی)...
اونایی که یک نظر دادند به وظیفه دینی و شرعی خود عمل کردند و برای آنها یک حسنه نوشته
میشود . ولی کسانی که دو نظر و بیشتر از دو نظر دادند :
۱- اگر آقا هستند: امیدوارم که یه زن خوشگل ، تپل مپل ، سفید ، قشنگ ، زیبا ، خوش تیپ و با کلاس خدا بهشون بده ...
۲- اگه خانم هستند: امیدوارم یه شوهر خوشگل ، خوش تیپ ، با کلاس ، ثروتمند ، دکتر ، مهندس ، خدا بهشون بده...
امروز می خوام براتون از جغرافیای خانم ها بنوسیم امیدوارم که خوشتون بیاد حتی شما خانم ها...
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف شده، وحشى، با
زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى.
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده
براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در سن 30 تا ۳۵سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و
آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در
جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار
اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما
سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند.
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به
سراغ شان نمى رود.
اميدواريم خانوم ها با خواندن اين مطلب از ما دلخور نشده باشن....
در آخر هم از همه ی شماهایی که نظر دادید متشکرم.
**شاد باشید...
با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم...
امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد...
من واقعا معذرت می خوام که زودتر از اینها نتونستم براتون بنویسم و یا حتی جواب کامندتون را بدم ( نظرهاتون را میگم...) آخه امتحان هایم شروع شده باید ببخشیدا...
یه خواهش کوچیک از شما دارم که برام دعا کنید....
خوب امروزمی خوام براتون یه متن با مزه ای بنویسم که می دونم خیلی خوشتون میاد...
در مورد مچگیری تو چت کردن ... خوب این ها را خوب بخونید ...
راستی اگه در این زمینه ها براتون این جور اتفاقی افتاده یا دیده اید یا براتون گفتند حتما در نظرها بنویسید....خوشحال میشم....
پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟
دختر: سلام. خواهش مي كنم
asl Plz?
پسر:تهران/وحید /وشما؟
دختر:تهران/نازنین
پسر: چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسي!شما مجردين؟
پسر: بله. شما چي؟ازدواج كردين؟
دختر:نه منم مجردم
راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه آمریکا دارم.شماچی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيك از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر:چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسي. منم همين طور.
راستي شما كجاي تهران هستين؟
پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟دختر : ما هم خونمون اونجاس.شما كجاي تجريش مي شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چي؟دختر : خيابون دربند؟ كجاي خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند. خيابون...... كوچه......پلاك....شما چي؟دختر: اسم فاميلي شما چيه؟
پسر: من؟ حسيني! چطور؟دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي كشي چت مي كني؟تو كه گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مكانيكي رو ول كردي نشستي چت مي كني؟
پسر:عمه ملوك شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين........
دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميكّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد.
باي پسر: باشه عمه ملوك! باي
شاد باشید....


جشن نامزدی عروس خانم چهارساله و آقا داماد شش ساله درسر سرای شب طلایی شهر قدس (قلعه حسن خان ) برگزارشد!
امیر حسین خالقی و هانیه مرادی به درخواست پدر و مادرشان با هم پیمان نامزدی بستند تا روابط خانواده های آنان گرم تر وصمیمی تر شود.
والدین کوچک ترین عروس و داماد ایرانی امیدوارند امیرحسین و هانیه درکنارهم زندگی شادی داشته باشند و خوشبخت شوند.
پدر و مادر امیرحسین و هانیه هدف دیگر از برگزاری چنین جشن نامزدی را ایجاد شادی و دور هم جمع شدن فامیل بر شمردند. والدین عروس و داماد خردسال اعلام کردند:هنوز هیچ مهریه ای برای امیر حسین و هانیه درنظر نگرفته ایم و نامزدی آنان جایی ثبت رسمی شده ؛ خانواده های مابه یکدیگر اعتماد کامل دارند.
پدرومادر داماد شش ساله افزودند: هرکس دوست دارد دامادی پسرش را ببیند و حالا ما و امیرحسین به آرزویمان رسیده ایم واگر فردا به هر دلیل بالا سرش نبودم او دیگر حسرت چنین روزی را نخواهد خورد.
وی درباره این سوال که اگر پسرش درآینده نخواست با هانیه زندگی مشترکی تشکیل دهد و به دختر دیگری دل بست وضعیت چه خواهد شد؟ پاسخ داد هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد و صمیمیت دو خانواده به هرصورت پا بر جا باقی می ماند.
به پدرشوهر خوش ذوق پیشنهاد می دهم با نویسنده کتاب رکوردهای جهان – گینس- تماس بگیرد واین نامزدی بی نظیر را به ثبت برساند بی شک هم معروف تر و هم ...
نویسنده این وبلاگ که بنده هستم درباره آسیب شناسی این ماجرا منتظر نقطه نظرهای کارشناسان مجرب وبلاگ نویس که شما باشید خواهم بود....
با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...![]()

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليون ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني. تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي...
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و مي بيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.
نوشته هاي عاشقانه ام تمام شد چون عشقم هرچند پاك بود اما پذيرفته نشد هرگز پذيرفته نشد و من ماندم
و يك عالمه حسرت و گاهي سوالاتي كه ديگر فرق نمي كند اگر جوابشان را بدانم در آخر وصيتنامه فريدون
فروغي رو مي گذارم براي آخرين پست وبلاگ او گفته بود :
بگوييد بر گورم بنويسند:
زندگي را دوست داشت
ولي آن را نشناخت
مهربان بود
ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوشي بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هرگز دل به کسي نداد ( كاش من هم دل به كسي نداده بودم ، كاش )
و خلاصه بنويسيد:
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن...

یادمان باشد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم....

من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
تو رئوفي تو شريفي تو به حرمت سكوتي تو عزيزترين عزيزي تو به عمق ملكوتي
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
تو معني بهترين كلامي مفهوم تمام شعرهامي منظور و مراد هر پيامي
تو قبله هر اميدواري تو مظهر فخر هر تباري برتر ز لطافت بهاري
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
من از لب تو منتظر يه حرف تازه ام تا قشنگترين قصه عالم رو بسازم
![io3y84[1].jpg](http://h1.ripway.com/yashar6568/io3y84[1].jpg)
من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم: باور كن. من ميخواستم با دوست داشتن زندگي كنم ساده و كودكانه. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را ميخواستم. آن لحظه هايي كه تو را به نام مي ناميدم. لحظه ي دست باد بر گيسوان تو لحظه ي دوست داشتن. من از دوست داشتن تنها يك ليوان آب خنك در گرماي تابستان ميخواستم. من براي گريستن نبود كه خواندم. من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت ميخواستم. من هرگز نميخواستم از عشق برجي بيافرينم، مه آلود و غمناك با پنجره هاي مسدود و تاريك. دوست داشتن را چون ساده ترين جامه ي كامل عيد كودكان ميشناختم.تو زيستن در لحظه ها را بياموز و از جميع فرداها پيكر كينه توز بطالت را ميافرين!
***************
من ديگر براي تو از نهايت، سخن نخواهم گفت. كه چه سو كورانه است تمام پايانها. براي تو از لحظه هاي خوش صوت از بي ريايي يك قطره آب كه از دست ميچكد و از تقدس بي حصر هر نگاه كه ميخندد. براي تو از سر زدن سخن ميگويم. رجعتي ديگر بايد به حريم مهرباني گل هاي نرم ابريشم به رنگ روشن پرهاي مرغ دريايي به باد صبح كه بيدار ميكند چه نرم، چه مهربان، چه دوست. رجعتي ديگر به سر زمين عشق!

مادری که کودکی در آغوش داشت گفت:
اي پيامبر با ما از فرزندان سخن بگو.

و او گفت :
فرزندانِ شما فرزندان ِشما نيستند.
آن ها پسرها و دختران ِخواهشي هستند كه
زندگي به خويش دارد.
آن ها به واسطه ي شما مي آيند ،اما نه از شما ،
و با آن كه با شما هستند ،اما از آنِ شما نيستند .

شما مي توانيد مهرِ خود را به آنها بدهيد،
اما نه انديشه هايِ خود را ،
زيرا كه آنها انديشه هاي خود را دارند.
شما مي توانيد تنِ آنها را در خانه نگاه داريد ، اما نه روحشان را ،
زيرا كه روح ِآنها درخانه ي فرداست ،كه شما را
به آن راه نيست ، حتي در خواب.

شما مي توانيد بكوشيد تا مانندِ آنها باشيد ،
اما مكوشيد تا آنها را مانندِ خود سازيد.
زيرا كه زندگي واپس نمي دهد و در بندِ ديروز نمي ماند.
شما كماني هستيد كه فرزندتان مانندِ تيرِ زنده اي از چله ي آن
بيرون مي جهد.
كمانگير است كه هدف را در مسيرِ نامتناهي مي بيند ،و اوست
كه با قدرتِ خود شما را خم مي كند تا تيرِ او را تيز پر و دور رس
به پرواز در آوريد.



به طرز ارضا نشدني اي كنجكاو باش، از كلمه (( چرا )) زياد استفاده كن.



دعا كن، نه براي بدست آوردن اشيا، بلكه براي بدست آوردن عقل و شجاعت
.


مثل مثبت ترين و پرشورترين كسي شو كه مي شناسي
.


افراد موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلكه كارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند



كار بزرگ وجود ندارد، به شرطي كه آن را به كارهاي كوچكتر تقسيم كنيم



آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد



امروز می خوام در مورد دوست بگم.آره همونی که اگه نباشه میدونین که چی می شه...
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ، روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن...
یه دوست دارم که تمام خصوصیاتش تا حدودی به این جمله ها رفته...
اونم آقا اصغر مختاری است که واقعا مرد روزگار است...
حالا به نظر شما یه دوست واقعه ای چه کسی می تونه باشه؟؟؟؟
امیدوارم همیشه شاد باشین....
یا حق...
با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...
چقدر ما موجودات عجیبی هستیم! تا وقتی کوچیکیم دلمون لک می زنه واسه این که بزرگ بشیم و شبیه بقیه آدم بزرگا! بعد هر چی بزرگتر
می شیم دلمون می خواد برگردیم به عالم بچگیمون. ما هم عجب موجودات عجیب غریبی هستیما!!!
هر قدر بزرگتر می شم بیشتر دلم می خواد برگردم به گذشته هام. می دونی؟ یه روزایی سادگیم بزرگترین ارزشم بود. نه فقط به ظاهر که مهم تر از اون باطن و روحم! اون روزا آنقدر به روحم نزدیک بودم که صداش رو می شنیدم. با قلبم یکی بودم. وجدانی داشتم که سرم می رفت وجدانم نمی رفت. صداقتی داشتم که برام از دنیا عزیزتر بود اما حالا انگار خیلی چیزا عوض شده. من موندم با دلی که دیگه خودم هم نمی دونم داره بهم راست می گه یا دروغ! صداقتی که حالا کم کم می بینم که کم رنگ می شه. قلبی که داره کم کم از ترس شاید سنگ می شه...
خیلی بده که آنقدر بزرگ شدم که هرازگاهی آرزو می کنم سنگ جای قلبم بود... یا اصلا نبودم.
دلم یه مدت تنهایی می خواد... دور از آدم بزرگا تا بتونم بشم یه آدم کوچولو تا بدون توجه به حرف مردم و هر جور دغدغه ای زندگی رو تجربه کنم....
آخه من خیلی دلتنگ یه آدم کوچولو شدن را دارم....
این جمله هم واسه مجید کوچولو نوشتم تا اینقدر مرا با اون حرفاش رنج و عذاب نده:

دوست ها هميشه کنار آدم می مونن!البته فقط دوست ها. منظورم دوست واقعی ست.آخه موجودی به اسم دوست غير واقی وجود نداره.اون موجود که دوست واقعی نيست
نميشه بهش گفت دوست.چون کسی که دوست واقعی نيست اسمش يه چيز ديگست.دوست يعنی همدم,نفس,باحال,باوفا,کسی که خودش فکر ميکنه در حق دوستش بی معرفتی کرده ولی اين جور نبوده و نيست.کسی که دوستش رو بفهمه.تاجايی که ميتونه باهاش باشه.و خيلی تعريف های ديگه که ميشه برای اين کلمهء فسقلی گفت.
دوستی توی نامه نوشتن دقيقه به دقيقه به هم نيست.يا off line های ۱۰ خطی با کلی ماچ و بوس و بغل. با قربونت برم,قربونم بری.دوستی تويه قلب آدماست.بعد تويه ذهنشون.بعد از يه مدت تويه خونشون.شايد اون کارا بتونن راههايی برای يه جور يادآوری باشن.يا يه چيزی مثل اون...الان کلمات رو گم کردم...فقط اين که...دوستت,هر کجا باشی,باهات ميمونه.کجا؟؟! خالی نبند !! ميدونم ميدونی کجا!!! ولی به همين سادگی ها دوست گيرت نمياد ها... بايد دوست باشی تا دوست پيدا کنی.
داشتم دنبال چندتا کارت قشنگ برای دوستانم دریا و معصومه ميگشتم,ديدم اين چندتا خيلی باحاله" بدنيست شما هم ببنيد!!!



باور..................
نمی دونستم حرفشو رو باور کنم یا نکنم...
هر شب تو آسمون چشمک می زد...
صدام می کرد ...
وقتی دلش می گرفت تو آسمون جلوی پنجره ام میومد ،بغض می کرد...
دلش می خواست حرف بزنه ولی ساکت تر از همیشه فقط نگام می کرد...
یه بار خواستم دستمو دراز کنم بگیرمش بیارمش پایین تا هیچ وقت دلش نگیره
ولی یادم رفته بود قشنگیش به تو اوج بودنشه ... به همون دور بودنشه ...
وقتی نزدیکش شدم سوختم. آتیش گرفتم ...خیلی داغ بود ...
فکر کنم خودشم از سوزوندن من غصه اش گرفت ...
وگرنه خاموش نمی شد ...

حالا دوباره دارم ازش دور میشم ... هر چی دورتر میشم بیشتر نور می ده...
خیلی ازش دور شدم ...شاید دورتر از اولش...
هر شب میاد جلوی پنجره ام ...
گاهی وقتا بغض میکنه ...گاهی وقتا می خنده ...
می خنده به کارام ... ولی یهو بعد هر خنده بغض میکنه !
روشو بر می گردونه و تو سیاهی گم می شه تا پیداش نکنم ...
با عرض سلام خدمت تمام دوستان عزیزم که من را در این کلبه تنها نگذاشتن....
تا حالا می دونم برای همه شما این سوال بوجود آمده که من کی هستم و چرا این حرفها را می زدم.مدتی بود
که می خواستم با ها تون حرف بزنم ولی فرصت نمی شد متاسفانه یا خوشبختانه من کسی هستم که وقتی
قلم در دست می گیرم تا به دل خودم آرامش بدم همینطور قلم واسه خودش رو کا غذ میره گاهی وقت ها
می شد که همینطور تا صبح نوشتم چون من حرفام همش حرف دل و حرف دل هم هیچ وقت تمومی نداره
قلمم به قدرت دلِ که به گردش در میاد(آخ که آدما هر چی می کشن از این دلِ)
چند سالی بود که من به خاطر مسائل و مشکلات زیادی که داشتم قلم به دست نگرفته بودم وقتی تو نت
وبلاگ چندتا از دوستان رو دیدم تصمیم گرفتم دوباره کارنوشتن رو شروع کنم اما با وبلاگ با این تفاوت که
من اصلاً قصد نداشتم و ندارم که مثل بعضی از وبلاگ ها واسه شخص خاصی مطلب بنویسم شاید بپرسین
که چرا حرفامو تو دفتر واسه خودم ننوشتم و خواستم دیگران هم ببینن دلیلش این بود که من تو این دنیای
پر هیا و هومی خواستم کسای رو پیدا کنم که با من تقریباً هم نظر و هم عقیده باشن که دلاشون سنگی نباشه
(واسه من جنسیت مهم نیست مهم رسیدن به چیزیکه میخوام ) خیلی از ماها توی دلامون حرفا و سوالهایی
هست که روشون سرپوش می زاریم فکر می کنیم اگه کسی بفهمه ما رو مسخره میکنه در صورتی که این
افراد که تو جامعه ما هم زیادن عاری از احساس و عاطفه هستن همه چیز واسشون حکم تمسخر و داره
به جز مادیات من دوست دارم برای مدت کوتاهی هم که شده دوراز مادیات با هم باشیم و پرنده احساس و
عاطفمون رو پرواز بدیم تا به اوج ببینیم دلمون ما رو تا کجا می بره بشینیم به فریادهای دلمون گوش بدیم
که سالهاست نسبت به اونها بی توجه هستیم چقدر می خوایم اسیر خاک باشیم؟؟؟ تا چه اندازه مادیات؟؟؟
تا چه اندازه دید محدود و بسته؟ ما انسانیم ببینیم واسه چی به دنیا اومدیم؟ واسه چی زنده ایم؟
و واسه چی زندگی میکنیم؟
بدنیا اومدیم تا شب رو روز کنیم و روز رو شب؟؟؟
از اول صبح که بیدار میشیم دنبال مادیات و حوس و شکممون بدویم؟؟؟
یه زندگی یکنواخت و بی هدف و کسالت آور و تکراری داشته باشیم؟؟؟
به خدا خیلی عمر سریع می گذره با همین سرعتی که تا حالا گذشته بقیه شم می گذره منتظریم تا ازرائیل بیاد
بگه بسه دیگه زندگی کور کورانه و یکنواخت اگه هزارسال دیگه هم بهت فرصت بدیم بازم همین روال رو
تکرار میکنید میخواین اونقدراین روال یکنواخت و بی هدف زندگی رو تکرار کنین تا عمرتون تموم بشه؟
خواستم بشینیم دورهم و خیلی از چیزهای نگفته رو بگیم و به نتیجه برسیم بچه ها خیلی وقت بود
می خواستم بها تون حرف بزنم ولی نمی شد چون من از این طرف درسام و کارهای شخصیم هست ازاین
طرف وبلاگ واسه همین بعضی وقتها شرمندتون میشم در ضمن دل گرمی یه وبلاگ نویس نظرات شما
هستش پس سعی کنید هر وقت به یه وبلاگ سر می زنید حتما نظر بدید تا همیشه برای نوشتن امید داشته
باشه...
۸۴/۹/۱۶ یوسف رعیت پیشه
شاد باشید...
ی ما و شما شروع شد و چقدر بی آلايش و پاک به همديگر اطمينان کرديم و توانستيم با هم درد دلها کنيم بگوئيم و بشنويم و ببينيم که چه کرديم چه می کنيم و چه خواهيم کرد و از هر روز هم با خبر باشيم و برای هم ديگر دعا کنيم ولی چه زود گذشت روزهای که من بودم و شما بودین اين دوستی و رفاقت صميمی پاک و بی انتها بعد از شما به چه کسی باید فکر کنم که بتوانم عاشقشون بشوم و بگويم که دوستتون دارم آری رفتنم را باور کنید می دانم که ديگر هيچ وقت من و شما همدیگر را نمی بینیم باید بروم ماندنم جايز نيست...
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
پروانه رو گل نشسته :
پروانه داره دعا میکنه :
الهی شاد بشی...
الهی تر نشه چشمات...
الهی که تو بخندی به همه غمایه دنیا...
الهی که من بمیرم ولی غصه تو رو نبینم...
الهی که هر جا باشی رویاهات هر جا که باشه :
بخنده رولب قشنگت...
تو رو به جوون گلای سرخ
تورو به جوون هر چی عاشقه
به جوون هر چی گل شقایقه
به جوون هر چی دل تنگه
تورو به جوون بارووووووووووووووووووون
اگه دورو برتون دختر پسری بود که ادعایه عشق کرد
از حرفاش ساده نگذرین
تا حرف میزنه بهش نگید باز شروع کرد
اگه دلتنگی میکنه نگید دیووونس
بیایید اگه باری از دوش پروانه ها بر نمیداریم بارشون رو سنگینتر نکنیم
بازم میگم جوووووووووووووووووووون
بارووووووووووووووووووووووووووووون
يه روز بهم گفت:
«ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».
يه روز ديگه بهم گفت:
«ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
يه روز ديگه گفت:
«ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.
بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.
آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره ميدونم فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامهش نوشت:
«من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:
«آره ميدونم فكر خوبيه من هم خيلی تنهام».
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:
«آره ميدونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي
خوشحالم و چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه اينه كه
نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام...
عاشقی؟
داشتم فکر ميکردم ما آدما خيلی بی انصافيم هر جا قراره حرفی از عشق بشه اولش با آهه
آخرش با ناله. بابا جون از خوبياشم بگين از نگاهای ذوق زده از غش رفتن دلاتون از نقشه کشيا
از اولين جمله هاتون .حالا اگه به هردليل به جائی نرسيد و نميدونم بی وفائی و اين حرفا پيش
اومد خدا وکيلی همين الان اگه به اون روزای اول آشنائی و ذوق و غش کردناتون فکر کنين نا
خداگاه لبخند نميزنيد و اگر با انصاف باشيد سری هم تکان ميديد.خوب ديگه زندگی يعنی همين.
حالا این داستان را بخونید به نظر شما چه شده؟؟؟
دو ماهی از جنس مهتاب ، توی رودخونهای از اشک دل سرخوش و شاد جست میزدند ،
تا اينکه يک روز تصميم گرفتند که به آبی بيکران سفر کنند ، اونا میخواستن که به اوج
خوشبختی برسند اما افسوس که يکی از ماهیها تو اين سفر سخت نتونست به دريا برسه و جا
موند .....
حالا ماهی کوچيک قصهی ما با موجهای سهمگين دريا میجنگه تا بتونه به رودخونه برگرده اما
در اين ميون ماهی کوچيک صيد اون صياد آشنا شد و ديگه نتونست نصف ديگه از وجودش رو
ببينه ....
اما چی به سر اون يکی ماهی کوچيک اومد ، هيچ کس نمیدونه ...؟
عشق را آموختنی نيست که عاشق شدن را بياموزم اگر زيبا آفريدی عشق را برايم بيا فرين....
خفته در کوير آرزوها هستم و سوخته از آفتاب ظهرش ....
آتشی که زيبا می سوزاند درون را و بر پا ميکند عشق را....
شفا بده معجزه کن و برون ساز فرشته سفيه آزادی را که دلها تنگ است و بپا خواستم و بپا خواستند
دوستدارانت پس دستی بکش و گرد بی عشقی و دوری ره از سينه ها پاک کن...
از آن دورها ميبينمت آزادگی که با سر انگشت زببايت مرا می خوانی اگر چه سخت خسته ام....
تقدیم به زهرا خانم 

با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم...
امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد.امروز می خوام برای یه عزیز دردونه یه مطلب بنویسم...
خودش می دونه...آره برای تو دارم می نویسم .آخه بهت قول دادم که برات بنویسم...
پس خوب بخونش...
ازپنجره کوچک وتنهایی ام باتوحرف میزنم...
ازپشت دلتنگیهایم هرشب با قایق غمهایم دررودخانه اشکهایم برای یافتن تو
تاانتهای ظلمت پارومیزنم.
چشمان زیبای تو ازلابلای درختان چشمک میزنندوچشمک زنان قصه امیدواری
رامیگویند ، اماقلب من مدتهاست شبهارابه خودندیده ، آرزومیکنم یابمیرم ویا
اینکه فقط توراببینم .......
برای تو می نویسم که با محبت خود قلب یخ کرده ام را گرما بخشید.
گفتارت صادقانه و بی پیرایه به نظر می رسد.
با هر حرکتی از عقربه های ساعت احساس می کنم قلبم بیشتر به تو نزدیک می شود و من بیش از پیش تو را دوست دارم.
کاش تضمینی برای پایداری این دوستی وجود می داشت.
شعله های دوستی تو قلبم را گرم می کند و نگرانی به آن سرما می بخشد.
اکنون نگرانی ام از باب دوستی نیست, من نگران اینم که نکند این دوستی سبب شود دل دیگری به درد آید.
دوست ندارم به خاطر حضور من قطره اشکی روی گونه ای بلغزد.
اگر اینگونه باشد تمام هستی ام را به آتش می کشم تا دیگر منی وجود نداشته باشد که بخواهد قلبی را بشکند.
شکستن آسان است اما پیوند کار هر کسی نیست. . . .
چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گرمي دل تو را, از همين فاصله ها که ميان ماست، مي شود احساس کرد
گرچه من ديگر نميبينم گل روي تو را خاطراتت را در اين غم خانه مهمان ميکنم ...
دلمان به ان جا داده ایم کاش می شد خاطره را تصویر کرد ...
تو اونجاومن اينجا امان از درد دوري
من ماندم و روياها نه شوق ونه سروری
امان ازدرد دوري امان ازدرد دوري
دوراز تو من ندارم نه شورو نه غروري
تاكي خداي عالم تاكي غم صبوري
امان ازدرد دوري امان ازدرد دوري
هجرت اجباری اگه از تو جدا كرده منو
خیال نکن که لحظه ای عشقت رها کرده منو
همش به خودامید میدم به طفل دل نويدمیدم
می گم تموم شدحادثه فصل رهايي می رسه
امان امان امان ازدرد دوری امان ازدرد دوری
دورازتو نالة غمت در دل من شکفته
اشکام غمامو به همه دونه به دونه گفته
خدامی دونه بی تومن یک روزخوش ندیدم
گریه کرده هر کسی که قصه امو شنفته
امان امان امان ازدرد دوری امان ازدرد دوری

اگر عاشقت باشد بر می گردد و اگر نباشد هیچ وقت نمی آید
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگياش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .
وقتي مرد همه ميگفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحلهي كيفيت فرا گير نرسيده بود. استقبال از او با تشريفات مناسب
انجام نشد. دختري كه بايد او را راه ميداد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت
او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوتنامه يا كارت شناسايي نميخواهد; هر كس به آنجا برسد ميتواند
وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقهي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما
تروريسم خالص است!
پطرس كه نميدانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستادهايد و آمده كار و زندگي ما را
به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش ميدهد...در چشم هايشان نگاه
ميكند... به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتو گو ميكنند...همديگر را
در آغوش ميكشند و ميبوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصهاش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي خود شيطان تو را به
بهشت باز گرداند))
پائولو کوئلیو
کهن ترین کابوس جهان
سلام ای دوست
آگر عاشق هستی , اگر کسی رو دوست داری ونمیتونی بهش بگی دوسش داری , اگر تو عاشقی صادقی هستی و حرفات از روی صداقت میتونی با هدیه ای به اون , حرف دلت رو بزنی.
چه هدیه ای بهتر از این کتابچه, کتابچه ای که از دل یه عاشق سر چشمه گرفته و دست نیازی به سوی عشقش دراز کرده.
من به عنوان یک عاشق از شما دوستان می خوام که توعاشقی صادق باشید وهر حرفی که دلتون میگه به طرف مقابلتون بگید.
با تشکر نویسنده
به نام خدا
اون روز که چشمهای تورو بعد از مدتها دیدم , چشمهای نازت رو دیدم , دلم دیونت شد.
یادش به خیر...
یادت می یاد تا سرت رو بالامی کردی زود نگاهم رو از روی چشمات می دزدیدم.
یادت می یاد آخرش یه روز دیگه اینکار رونکردم و نگاهم توچشمات قفل شد.
یادت می یاد با شرم نگاهت آتیشم زدی...
رنگين کمون پا گذاشتی تو زندگيم !
چقدر تعجب کردم وقتی دست به دستم دادی بدون اينکه از فردای نا معلوم رويای اقاقيا واهمه
داشته باشی . همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختی ما داشت ورق می خورد ,
همه فرشته های آسمونی رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن و چند لحظه بعد همه
ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن .
از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهای آبی غافل نشدن , گرچه ميدونم اين رويای شيرين ابدی
نيست ولی...
مي دونم همونطور که بی بهانه اومدی بی بهانه هم خواهی رفت , مي دونم روزی که بری من
ميشم تنها ترين برکه روی زمين , مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستی!...
دفترم را باز ميکنم،اولين صفحه حکايت از رفتنت دارد
به صفحات ديگر نگاه ميکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از
چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر کرده ام
تنها يک برگ سفيد باقی مانده،
برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....
وقتي دلت ميگيره ..
وقتی دلت آواره میشه ..
وقتی هیچ سرپناهی نداری ..
وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..
وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...
وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..
وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به
گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...
سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...
ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟
اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای
حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست
آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی
درس هايي از زندگي
هر چيزي ممكن است . . .
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي تصور آن را مي كني.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با تمام جزئيات تجسم ميكني.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي انتظار آن را داري.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي طرحي واقعي و عملي را در ذهن مي پروراني.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تلاش و شكيبايي گامي به جلو برميداري.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي قاطعانع متعهد شوي.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي آن را با وجود تمام موانع و چالش هاي پيش رو انجام دهي.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي با تمام وجود همه فراز و نشيب ها به اينده مينگري استقامت به خرج ميدهي.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي بتواني از اشتباهات درس و از ناكامي ها نيرو بگيري.
· هر چيزي ممكن است اتفاق بيفتد، وقتي علاقه جديت و ابتكار عمل خود را به كار گيري.
· وقتي تصور و تجسم ميكني، انتظار مي كشي، برنامه ريزي مي كني، كاري را به انجام ميرساني، متعهد ميشوي و استقامت مي كني و مشتاقانه با هر چالشي روبرو ميشوي چيزي را كه مي خواهي نه تنها " ممكن است " اتفاق بيفتد بلكه " قطعاً " اتفاق ميفتد.
مراقب باش . . .
· مراقب افكارت باش، چون افكارت، گفتارت را ميسازد.
· مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد.
· مراقب اعمالت باش، چون اعمالتع عادتهايت را مي سازد.
· مراقب عادت هايت باش، چون عادت هايت، شخصيتت را ميسازد.
· مراقب شخصيتت باش، چون شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد.
اولين باش . . .
· اولين كسي باش كه ميخندد، وقتي دليلي براي خنديدن نمي بيني، همان زماني است كه بيشترين نياز به خنديدن است.
· اولين كسي باش كه مي بخشد، افكار منفي گذشته را براي هميشه كنار بگذار.
· اولين كسي باش كه كاري را انجام ميدهد، هر چه زودتر اقدام كني، كارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي.
· اولين كسي باش كه تشكر مي كند، برخورد حق شناسانه زندگيت را مملو از خوشبختي مي كند.
· اولين كسي باش كه با موقعيت هاي جديد و متفاوت وفق مي يابذ. وقتي تغييرات را مي پذيري كارهايت را با علاقه بيشتري انجام ميدهي.
· ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر نشين. بلكه اولين كسي باش كه به جلو حركت مي كند و تنها كسي باش كه سبب اين حركت ميشود.
وقتی خوب فکر میکنم می بینم اغلب ما انسانها مدام در حاله خطا کردنیم
بعد یاده اون ضرب المثل میوفتم که انسان جایزالخطاست. یه مقداری فکرم آروم تر میشه
اما چیزی یه همیشه ناراحتم کرده و با وجوده این ناراحتی هیچ درسی نمی گیرم
اینه که وقتی خطا میکنیم نمی فهمیم خطامون چیه
و اون مخاطبه ما که در مقابله این خطاست چه فکری میکنه ؟
خوب معمولا انسان در مقابله ذات بزرگ خداوند هم یه سری خطا ها
رو با مقداره کم و زیادش انجام میده و مخاطبی که در مقابله این خطاست
توبه رو راهی برای برگشت خطا کار یا به اصطلاح همون گنه کار گذاشته
و این خودش نهایت گذشتی هست که از خدا به سوی انسان راه پیدا میکنه
به کودکي گفتند :
عشق چيست؟
گفت : بازي.
به نوجواني گفتند :
عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند :
عشق چيست؟
گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند :
عشق چيست؟
گفت :عمر.
به عاشقي گفتند :
عشق چيست؟
چيزي نگفت.
آهي کشيد و سخت گريست
از من پرسیدند عشق چیست؟سرو رو پایین انداختم
و با گریه گفتم : خدا
حالم خیلی بدِ.. خیلی بد.. یه چند وقتیه اینجوری شدم.. هیچی خوشحالم نمیکنه مگه اون چیزایی که دلم بگه.. هیچ جا نمی خوام برم.. اصلاً از بیرون رفتن بدم اومده.. همش دوست دارم توی اتاقم باشم.. اصلاً هم چراغو روشن نکنم.. یه شمع, فقط یه شمع باشه که قطره قطره آب بشه.. با هیشکی نمی خوام حرف بزنم, غیر خودم.. نمی دونم چرا دوست دارم تمام حرفای دنیا رو با خودم بزنم.. آخه فکر می کنم فقط خودم خودمو درک میکنه...
خنده هميشه از دلخوشي نيست ... گاهي شكستن دلي كمتر از آدمكشي نيست ... گاهي دل انقدر تنگ مي شه كه گريه هم كم مياره يا به قول خودمون جا ميزنه ، اونم سر به ديوار مي زنه ... يه حرفه ساده هم گاهي خيلي غم مياره...
میگویند شیشه احساس ندارد...نمیخندد...نمیگرید....
اما وقتی بر روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم..
آرام..آرام گریست....اشک یا گریه...؟
تو گفتی گریه دو نقطه دارد...من گفتم سه نقطه...
و هر دو راست میگفتیم...!!! من اشکهای تو را میدیدم...
تو گریه های مرا.....
حکایت......
حکیمی را بر بالین بیماری فرود آوردند...سخت عاشق....!!!!!!!
حکیم گفت : دردت چیست..؟ بیمار ناله برآورد: عاشقی....
حکیم گفت : معشوق میداند..؟ گفت آری......
حکیم گفت :از چه به او گفتی..؟ گفت نگفتم... هنگام دیدار ..
رنگ از رخسار پرید....پاهایم لرزید.....نگاه پرده از راز نهانم بر گرفت......!!!
حکیم نسخه ای پیچید که: پاهایش را ببرید...
پوست از رخسارش برکنید و چشمانش را از کاسه برون آرید..
که سزای ابراز عشق جز این مباشد.
چه دیر آمدی........
تو آن هنگام آمدی........
که..... چشمانم : آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند
که اشکی برای از شوق گربستن نداشتند..
که...... موهایم : در انتظارت جو لانگاه غبار سربی اندوه گشته
و رنگ باخته اند..........
که...... چهره ام : پر از چین و شکن شده
و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری میکند..
که...... لبهایم : حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمند..............
که ..... بازوانم : توان در آغوش فشرد نت را فراموش کرده اند...............
که ..... قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است...........
که ..... پاهایم بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی باز گشت شده اند........
چه دیر آمدی .......!!!!!؟؟؟؟؟

ميدونی آدم کی عاشق ميشه ؟؟؟
اصلا ميدونی آدم بايد از کجا بفهم که عاشق شده؟
يا نه يه احساس زود گذر ؟؟؟
آدم وقتی عاشق ميشه ، ديگه دلش مال خودش نيست !!!
زمانهايی رو که با عشقش ميگذرونه واسش خيلی عزيز و تو اون زمان
ديگه به جز داشت اون به هيچ چيزی فکر نميکنه !!!
فقط تنها چيزی که واسش مهم داشتن اون عشقش...
به معنی ساده تر :
دنبال کسی نگردید که بتونید باهاش زندگی کنید
دنبال کسی باشید که نتونید بدون اون زندگی کنید
|
بايد برای زندگی جنگيد
| |
|
« تو در تب شکفتنی و من جوانه کرده ام...» ۱ یه روز بهم گفت... می دونی چيه... بچه ای... نمی دونی زندگی چيه... بهم گفت...بگذار بزرگ شی... می فهمی... گفت... و از اون روز سعی کردم جور ديگه ای زندگی کنم... سعی کردم همون طور که گفته بود طوری زندگی کنم که اگه قرار شد يه روز تنها باشم از پس زندگی بر بيام... سعی کردم اونطوری که گفت بهترين باشم تا همه برام ارزش قائل باشن... سعی کردم بهوونه های کوچيک مثل غم و غصه زودگذر يا اينکه فردا قراره اتفاق ديگه ای رخ بده مانعی برای کارم نباشه... سعی کردم اگه کاری می کنم به امروز فکر کنم... به اينکه هر کاری می کنم امروز بهترين کار باشه بدون فکر کردن به اينکه شايد فردايی نباشه... سعی کردم بيش از همه و پيش از همه برای شخصيت خودم ارزش و اعتبار قائل باشم... سعی کردم برای زنده بودن بجنگم بدون اينکه نيازی باشه تا اگه يه روز نيازی به جنگ بود...جنگجوی کارکشته ای شده باشم... سعی کردم اميد داشته باشم حتی اگه همه درهای اميد به روم بسته شده باشه چون حتما امروز بايد زنده بود... سعی کردم از دنيای بی خيالی بچه گی و بی مسوليت بودن و بی خيالی فاصله بگيرم گرچه می شد تو همون حال و روز موند و گرچه بودن کسانی که تامينم کنن... سعی کردم ... نمی دونم امروز چقدر موفقم... فقط همين قدر می دونم که امروز می تونم حرفهای اون روزش رو برای ديگران تکرار کنم...حس می کنم از دنيای بچه گی های اون روزم کيلومترها دور شدم ... اما کاش يکی هم بود که اون طوری که من به حرفهای اون گوش دادم به حرفهای من گوش می داد... آره با تو ام جاخالی نده...گوش کن... بايد برای زندگی جنگيد... «اين دگر من نيستم ... من نيستم ...حيف از آن عمری که با من زيستم» |
محمد می گه چقدر شعر مينويسی از خودت بنويس. يه زمانی اينجا جايی بود برای حرفهای خودم .حرفهای دلم .می نوشتم از خودم . از احساسم . از مسائل اجتماعی که ذهنمو در گير کرده بود. می نوشتم خوبم مينوشتم . اتفاقا من از اون تیپ آدمهايی هستم که شروع کنم پشت سر هم می آم ومشکلی ندارم. يعنی برام سخت نيست.اما حالا رسيدم به اينکه حرفهايی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود نمی گوييم. حرفهايی هست برای نگفتن . حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.ترجيح ميدم از حرفهايی که ديگران قبلا گفتن استفاده کنم . اينجوری ديگه کمتر مورد سوء تعبير هم قرار می گيرم. البته اصلا اينکه ديگران چی فکرمی کنن مهم نيست . دوست خوبم خودم خواستم بخاطر اينکه فکر نکنم. بخاطر اينکه کشش چرا ها رو ديگه ندارم.بخاطر اينکه اين چراها باعث شده روحم آسيب ببينه و جسمم هرروز نحيف تر و ضعيف تر بشه. ترجيح دادم فعلا يه مدت خودمو اسير زندگی مرگی .کارمرگی . ماه مرگی.هفتگی مرگی.وروز مرگی کنم.خيلی سخته توی برزخ دست و پا بزنی. زيستن در برزخ سخت تر از دوزخ است. واقعا وا دادم .بايد پارو نزد وا داد. بايد دل رو به دريا داد. خودش ميبردت هر جا که خواستش. از اين وضعيت هم ناراضی نيستم . اين نوشته ها معنيش اين نيست که نا اميدم. نا اميد هم نيستم .ولی الان در وضعيتی هستم که هر چه پيش آيد خوش آيد .فعلا همين تابعد ببينم چی ميشه و چه نظری دارم آخه منم نسبی شدم .