محمد می گه چقدر شعر مينويسی از خودت بنويس. يه زمانی اينجا جايی بود برای حرفهای خودم .حرفهای دلم .می نوشتم از خودم . از احساسم . از مسائل اجتماعی که ذهنمو در گير کرده بود. می نوشتم خوبم مينوشتم . اتفاقا من از اون تیپ آدمهايی هستم که شروع کنم پشت سر هم می آم ومشکلی ندارم. يعنی برام سخت نيست.اما حالا رسيدم به اينکه حرفهايی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود نمی گوييم. حرفهايی هست برای نگفتن . حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.ترجيح ميدم از حرفهايی که ديگران قبلا گفتن استفاده کنم . اينجوری ديگه کمتر مورد سوء تعبير هم قرار می گيرم. البته اصلا اينکه ديگران چی فکرمی کنن مهم نيست . دوست خوبم خودم خواستم بخاطر اينکه فکر نکنم. بخاطر اينکه کشش چرا ها رو ديگه ندارم.بخاطر اينکه اين چراها باعث شده روحم آسيب ببينه و جسمم هرروز نحيف تر و ضعيف تر بشه. ترجيح دادم فعلا يه مدت خودمو اسير زندگی مرگی .کارمرگی . ماه مرگی.هفتگی مرگی.وروز مرگی کنم.خيلی سخته توی برزخ دست و پا بزنی. زيستن در برزخ سخت تر از دوزخ است. واقعا وا دادم .بايد پارو نزد وا داد. بايد دل رو به دريا داد. خودش ميبردت هر جا که خواستش. از اين وضعيت هم ناراضی نيستم . اين نوشته ها معنيش اين نيست که نا اميدم. نا اميد هم نيستم .ولی الان در وضعيتی هستم که هر چه پيش آيد خوش آيد .فعلا همين تابعد ببينم چی ميشه و چه نظری دارم آخه منم نسبی شدم .
