تبليغاتX
...عاشق تر از من چه کسی... -

...عاشق تر از من چه کسی...


 
بايد برای زندگی جنگيد
 

« تو در تب شکفتنی و من جوانه کرده ام...» ۱

یه روز بهم گفت... می دونی چيه... بچه ای... نمی دونی زندگی چيه...

بهم گفت...بگذار بزرگ شی... می فهمی...

گفت...

و از اون روز سعی کردم جور ديگه ای زندگی کنم... سعی کردم همون طور که گفته بود

طوری زندگی کنم که اگه قرار شد يه روز تنها باشم از پس زندگی بر بيام... سعی کردم

اونطوری که گفت بهترين باشم تا همه برام ارزش قائل باشن... سعی کردم بهوونه های کوچيک

مثل غم و غصه زودگذر يا اينکه فردا قراره اتفاق ديگه ای رخ بده مانعی برای کارم نباشه...

سعی کردم اگه کاری می کنم به امروز فکر کنم... به اينکه هر کاری می کنم امروز بهترين کار

باشه بدون فکر کردن به اينکه شايد فردايی نباشه... سعی کردم بيش از همه و پيش از همه برای

شخصيت خودم ارزش و اعتبار قائل باشم... سعی کردم برای زنده بودن بجنگم بدون اينکه نيازی

 باشه تا اگه يه روز نيازی به جنگ بود...جنگجوی کارکشته ای شده باشم... سعی کردم اميد

داشته باشم حتی اگه همه درهای اميد به روم بسته شده باشه چون حتما امروز بايد زنده بود...

سعی کردم از دنيای بی خيالی بچه گی و بی مسوليت بودن و بی خيالی فاصله بگيرم گرچه

 می شد تو همون حال و روز موند و گرچه بودن کسانی که تامينم کنن... سعی کردم ...

نمی دونم امروز چقدر موفقم... فقط همين قدر می دونم که امروز می تونم حرفهای اون روزش

 رو برای ديگران تکرار کنم...حس می کنم از دنيای بچه گی های اون روزم کيلومترها

دور شدم ... اما کاش يکی هم بود که اون طوری که من به حرفهای اون گوش دادم به حرفهای

من گوش می داد...

آره با تو ام جاخالی نده...گوش کن... بايد برای زندگی جنگيد...

«اين دگر من نيستم ... من نيستم ...حيف از آن عمری که با من زيستم»


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:7  توسط یوسف رعیت پیشه  |