میگویند شیشه احساس ندارد...نمیخندد...نمیگرید....
اما وقتی بر روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم..
آرام..آرام گریست....اشک یا گریه...؟
تو گفتی گریه دو نقطه دارد...من گفتم سه نقطه...
و هر دو راست میگفتیم...!!! من اشکهای تو را میدیدم...
تو گریه های مرا.....
حکایت......
حکیمی را بر بالین بیماری فرود آوردند...سخت عاشق....!!!!!!!
حکیم گفت : دردت چیست..؟ بیمار ناله برآورد: عاشقی....
حکیم گفت : معشوق میداند..؟ گفت آری......
حکیم گفت :از چه به او گفتی..؟ گفت نگفتم... هنگام دیدار ..
رنگ از رخسار پرید....پاهایم لرزید.....نگاه پرده از راز نهانم بر گرفت......!!!
حکیم نسخه ای پیچید که: پاهایش را ببرید...
پوست از رخسارش برکنید و چشمانش را از کاسه برون آرید..
که سزای ابراز عشق جز این مباشد.
چه دیر آمدی........
تو آن هنگام آمدی........
که..... چشمانم : آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند
که اشکی برای از شوق گربستن نداشتند..
که...... موهایم : در انتظارت جو لانگاه غبار سربی اندوه گشته
و رنگ باخته اند..........
که...... چهره ام : پر از چین و شکن شده
و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری میکند..
که...... لبهایم : حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمند..............
که ..... بازوانم : توان در آغوش فشرد نت را فراموش کرده اند...............
که ..... قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است...........
که ..... پاهایم بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی باز گشت شده اند........
چه دیر آمدی .......!!!!!؟؟؟؟؟
