کهن ترین کابوس جهان
می خواهید کهن ترین کابوس جهان را برایتان حکایت کنم؟ نه، نگران نشوید، کهن ترین کابوس جهان، کوتاه ترین داستان جهان نیز هست.
خواب می بینم در شبی جاودان به تاریکی عمیق ترین نقطه اقیانوس، در جنگلی گم شده ام. صد سال است که شب است و باران می بارد و من بیهوده این صد سال را در میان شب و جنگل پایان ناپذیری که هرگز پای هیچ انسانی به آن نرسیده است، می دوم.
در گل و لای، زمین می خورم و باز بلند می شوم و می دوم. سرانجام پس از صد سال ناگهان در بیشه زاری کهن، به کهنگی ابدیت، دخمه ای می یابم با دریچه ای به قدمت تاریخ، پیچیده در پیچک ها و شاخ و برگ ها. دریچه چوبی را می گشایم. حفرهای تنگ و تاریک روبرویم است که تا اعماق می رود. خزیده داخل می شوم، می خزم و می خزم تا اعماق دخمه. ته دخمه باریکه ای از نور از نهان بر آیینه ای دردار تابیده است، آیینه ای به کهنگی و شاید کهن تر از جنگل.
مردد دست دراز می کنم و دو در چوبین آیینه را باز می کنم. مرد درون آیینه پوزخندی می زند. چیزی تهدیدکننده و ترسناک در آن لبخند حس می کنم. نگاه من و مرد به مدتی کمتر از سرعت یک فکر در هم گره می خورد. با سرعتی بیش از گذر یک فکر، درهای آیینه را می بندم و می گذارم تصویر درون آیینه دوباره در تاریکی صدهزار ساله خود غرق شود. باز می گریزم. تمام این داستان کمتر از یک پلک زدن می انجامد.
اکنون صدهزار سال دیگر در جنگل گذشته است. می دانم که تصویر درون آیینه منتظر است تا شاید صدهزار سال بعد کسی دوباره درها را بگشاید.
اما حالا چیز دیگری فکرم را مشغول کرده است. این که بود که از آن دخمه گريخت و آن که بود که چهره هراسیده اش اسیر تاریکی آیینه ماند، من یا ابلیس؟
خواب می بینم در شبی جاودان به تاریکی عمیق ترین نقطه اقیانوس، در جنگلی گم شده ام. صد سال است که شب است و باران می بارد و من بیهوده این صد سال را در میان شب و جنگل پایان ناپذیری که هرگز پای هیچ انسانی به آن نرسیده است، می دوم.
در گل و لای، زمین می خورم و باز بلند می شوم و می دوم. سرانجام پس از صد سال ناگهان در بیشه زاری کهن، به کهنگی ابدیت، دخمه ای می یابم با دریچه ای به قدمت تاریخ، پیچیده در پیچک ها و شاخ و برگ ها. دریچه چوبی را می گشایم. حفرهای تنگ و تاریک روبرویم است که تا اعماق می رود. خزیده داخل می شوم، می خزم و می خزم تا اعماق دخمه. ته دخمه باریکه ای از نور از نهان بر آیینه ای دردار تابیده است، آیینه ای به کهنگی و شاید کهن تر از جنگل.
مردد دست دراز می کنم و دو در چوبین آیینه را باز می کنم. مرد درون آیینه پوزخندی می زند. چیزی تهدیدکننده و ترسناک در آن لبخند حس می کنم. نگاه من و مرد به مدتی کمتر از سرعت یک فکر در هم گره می خورد. با سرعتی بیش از گذر یک فکر، درهای آیینه را می بندم و می گذارم تصویر درون آیینه دوباره در تاریکی صدهزار ساله خود غرق شود. باز می گریزم. تمام این داستان کمتر از یک پلک زدن می انجامد.
اکنون صدهزار سال دیگر در جنگل گذشته است. می دانم که تصویر درون آیینه منتظر است تا شاید صدهزار سال بعد کسی دوباره درها را بگشاید.
اما حالا چیز دیگری فکرم را مشغول کرده است. این که بود که از آن دخمه گريخت و آن که بود که چهره هراسیده اش اسیر تاریکی آیینه ماند، من یا ابلیس؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 11:26  توسط یوسف رعیت پیشه
|
