عشق را آموختنی نيست که عاشق شدن را بياموزم اگر زيبا آفريدی عشق را برايم بيا فرين....
خفته در کوير آرزوها هستم و سوخته از آفتاب ظهرش ....
آتشی که زيبا می سوزاند درون را و بر پا ميکند عشق را....
شفا بده معجزه کن و برون ساز فرشته سفيه آزادی را که دلها تنگ است و بپا خواستم و بپا خواستند
دوستدارانت پس دستی بکش و گرد بی عشقی و دوری ره از سينه ها پاک کن...
از آن دورها ميبينمت آزادگی که با سر انگشت زببايت مرا می خوانی اگر چه سخت خسته ام....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 15:36  توسط یوسف رعیت پیشه
|
