داشتم فکر ميکردم ما آدما خيلی بی انصافيم هر جا قراره حرفی از عشق بشه اولش با آهه
آخرش با ناله. بابا جون از خوبياشم بگين از نگاهای ذوق زده از غش رفتن دلاتون از نقشه کشيا
از اولين جمله هاتون .حالا اگه به هردليل به جائی نرسيد و نميدونم بی وفائی و اين حرفا پيش
اومد خدا وکيلی همين الان اگه به اون روزای اول آشنائی و ذوق و غش کردناتون فکر کنين نا
خداگاه لبخند نميزنيد و اگر با انصاف باشيد سری هم تکان ميديد.خوب ديگه زندگی يعنی همين.
حالا این داستان را بخونید به نظر شما چه شده؟؟؟
دو ماهی از جنس مهتاب ، توی رودخونهای از اشک دل سرخوش و شاد جست میزدند ،
تا اينکه يک روز تصميم گرفتند که به آبی بيکران سفر کنند ، اونا میخواستن که به اوج
خوشبختی برسند اما افسوس که يکی از ماهیها تو اين سفر سخت نتونست به دريا برسه و جا
موند .....
حالا ماهی کوچيک قصهی ما با موجهای سهمگين دريا میجنگه تا بتونه به رودخونه برگرده اما
در اين ميون ماهی کوچيک صيد اون صياد آشنا شد و ديگه نتونست نصف ديگه از وجودش رو
ببينه ....
اما چی به سر اون يکی ماهی کوچيک اومد ، هيچ کس نمیدونه ...؟